|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 جستجو
پیوندها
همین نزدیکا
فاطمی پندنامه سکوت در خلوت تنهایی آخرین منجی شهر قرآن گوهر ذاتی تو... سنگ ها از سنگدل ها بهترند :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
رنگ آفتاب
نه
دل کندن آسان نیست نه جدا شدن ساده نیست .. رود بودن آسان نیست باید سر به سنگ بکوبی و تا صبح بنالی از فراغ نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای هست شاید نام این فاصله را بشود عشق گذاشت رفتن بی هیچ رد پا ... رفتن با باد ها و جاری شدن در حس شیرین سیال فضا ولی باید دریا دریا گریست از نبودن و چون باد بودن میشد کوه بود و با عظمت و صلابت ایستاد و ماند و پر غرور جنگید ولی من ... دختر باد ها صدایم میزند باید از سرزمین خورشید تا صبح صادق دیگر دل کند و ....رفت گویی هیچ گاه نبوده ای ، گویی هیچ گاه نخواسته ای باشی ...نکند رویایی بیش نیست این همه بودن آری رویایی بیش نیست ولی من آنرا به جان شیرین دوست میدارم ...مجنون وار خدانگهدار سرزمین همیشه بیدار من شهر من با همه خاطره ها و یاد ها وبودن ها و غم ها و شادی ها می ستایمت تا ابد تا روزی که آفتاب از سرزمین من بر آید ...دوستت دارم ... |+| نوشته شده توسط ؟ در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 0:20
خدایا ...
دلم برات تنگ شده |+| نوشته شده توسط ؟ در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 23:51
تقویم شرمسار هزاران نیامدن
یکبار آمدن و پس از آن نیامدن این قصه مال توست ای مهربانترین کاری بکن ، چقدر به میدان نیامدن این خانه پر از گل پژمرده هم هنوز عادت نکرده است به مهمان نیامدن باران بدون آمدنش نیست بی گمان مرگ است در تصور باران نیامدن اما تو با نیامدنت نیز حاضری کم نیست از تو چیزی از این سان نیامدن اشای خانه جمله تاریک رفتن اند آیینه ،عکس،پنجره،گلدان،نیامدن |+| نوشته شده توسط ؟ در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 0:3
جای هر قاب عکس
قلبی به یادگار میگذارم مزرعه پدری چقدر به این دیوار می آمد عصر ها که نسیم ملایم می وزید و گنجشکان به میهمانی درخت حیاطمان می آمدند و آفتاب داشت از باغچه خداحافظی میکرد من بودم و درخت و نسیم و آفتاب و یاد .... قاب عکس ها را یک یک میچینم توی جعبه و به جای هریک بوسه ای میکارم و دلی در یک سبد راستی... این خانه نیز از صاحبانش خداحافظی کرد باز آیا صدای خنده و شادی در هر اتاق خواهد پیچید و یا نگاهی خواهد بود که به دنبال بارقه های نور در هر صبح صادق در فراز هر شاخه بگردد؟ خانه دنیایم را آیا ... چگونه ترک خواهم کرد؟ کجاست اون خونه؟ آدماش کجان؟ .............................................................................................................خدا میدونه |+| نوشته شده توسط ؟ در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 10:15
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ورنه هر سنگ و گلی لولو و مرجان نشود |+| نوشته شده توسط ؟ در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 7:38
خوشا به حال آنکه
جز تو یاوری ندارد ... |+| نوشته شده توسط ؟ در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 6:32
چشم ها غرق اشکند گرد گنبد و گنبد هزار تا شده است توی دوچشم
پیچیده در چادر سیاه چونان نسیم سبکبار، به سوی درب چوبی گام بر میدارد اشک هایش روی قالی های قرمز میریزند ساعت دو ضربه میزند توی صحن گام میگذارد کنار دیوار مینشیند میگوید نیت کن بسم الله الرحمن الرحیم و ما محمد را برای هدایت تو فرستادیم و ... محمد محمد محمد نور است و هدایت |+| نوشته شده توسط ؟ در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 21:30
سبز شوند تا دستانم
تا دوباره متولد شود نوزاد دردی نو از آنها بهاران پاییز شده ام تازه شوند تا چشمانم بتپد تا لبانم سیراب شود تا گوشهایم از نوای باران ابر ها سفر کرده ام نسیم تا شوم ، پرنده وار تا سرکشم به لانه نور، چلچله وار تا آواز در گلویم بخوابد سحر گاهان با دریا راه برده اند افق چشمانم در جانت تا تازه شوم،در اعماقت تا سفر کنم ،در ذهنت تا رسوب کنم خاک دیار تو مرا در خود فشرده است کاش پیکره ذهن را راهی بود تا پاییز دستانت کاش خاک سرخ را راهی بود در اندیشه خاکی ات تو را از کدامین سرسبزی هاآرزو کنم هنوز جاده ها فریاد نزده مانده اند ...چشم انتظار رفتن..پیاده و بی توشه عینکم را جا میگذارم روی تاقچه نرفتن ها و پوسیدن ها با گوش جان شاید راه را توان بی نامهای کهنه دید تازه شو...جوانه دلم اینجا خاکی تازه است برای رستنی نو ...جوانه بزن تا ..........نور غرق نور... |+| نوشته شده توسط ؟ در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 0:31
آشفته زمانی است...یارب کمکم کن...
|+| نوشته شده توسط ؟ در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 0:6
سرای باشکوه را
به تاج و تخت آسمانی خودت فروختی سرای باشکوه را به خنده های بر لب کودکان یتیم فروختی شکوه تاج و تخت را به کاخ های ویران سرزمین سبا ... به سیه دلان سرزمین بی آفتاب به چشمان حریص شب دلان حسرت زده ...فروختی حال چه متاع به جای آن خریدی مهربانترین منجی؟ |+| نوشته شده توسط ؟ در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 18:17
|